آندیا عشق قشنگ مامان و بابا آندیا عشق قشنگ مامان و بابا ، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

آنـدیـا تک گل بوستان عشق مامان و بابا

دومــین دیدار مامی و نی نی....

سلام گل نازم خوبی مامانی ....امروز که 6 آبان 92 هست قراره بریم سونو عزیز دلم و مامی برا بار دوم جوجه ی نازش رو ببینه عزیزم عصر ساعت 5 نوبت داشتم رفتیم و یه کم تو نوبت موندیم بعد نوبتمون شد فقط منو بابایی رفته بودیم...رفتم تو باز با کلی استرس رفتم و دکتر گفت برو یه چیز شیرین بخور تا تکون بخوره ....عزیزم رفته بودی اون پایین پایین پشتت هم به ما بود طوری که قشنگ ستون فقراتت رو دیدم .. الهی مامی فدات شه عروسکم... اومدم به بابایی گفتم خیلی نگرانت شده بود و میگفت چرا اینطوری گفته ؟؟؟من گفتم طبیعیه و جای نگرانی نیست....چیز شیرین خوروم دوباره دکتر گفت برو بازم بخور ...مامی هم داشت کم کم نگرانت میشد... اینبار که رفتم تو گفت که شما گل دختری عزیز ...
20 آذر 1392

رفتن به دکتر....

سلام جوجه ی من ...خوبی مامان؟؟ امروز مامی درد شدید زیر دل داشت طوری که اصلا نمیتونستم راه برم و غیر قابل تحمل بود برام .....رفتیم دکتر بهم قرص داد با آمپول و سونو رو دید و گفت همه چیز نرماله و جوجو ام سالمه ....خدا جون شکرت... و برام یه سونوی دیگه هم نوشت واسه سلامت نی نی و طول سرویکسم ...دو هفته دیگه میریم سونو ....امیدوارم اونم مشکلی نداشته باشه و تو فرشته قشنگم سالم بیای تو بغلم بای بای نفس مامان 25مهر92 ...
18 آذر 1392

3 ماهگی ناز گلم

سلام تک گل من خوبی عشق مامان و بابا ماهگیت مبارک من از اول بارداری آرزوی رسیدن به این روز رو داشتم تا اندکی ترس از دست دادنت کمتر شه خدایا 1000000000 بار شکرت که این روز رو هم تجربه کردم .... من و بابایی و مامان جون برات یه جشن کوچولو گرفتیم واسه این روز مهم از این روز به بعد حالت تهوع مامان هم باید کم کم از بین بره .... و روزهای شیرین دوران بارداری رو تجربه کنیم ....خدایا کمکم کن که تا پایان بارداری رو مثل 3 ماه اول به پایان ببرم و بتونم بهترین لحظه ی مادر شدن رو تجربه کنم...گل نازم مراقب خودت باش .... 23مهر 92 ...
18 آذر 1392

نگرانم

سلام وروجکم خـدا رو شکــــــر که سالمی دیشب و امروز مردم از نگرانی که مبادا اتفاقی واست افتاده باشه گل نازم دکتر که رفتم و سونو شدم و اون قلب کوچیک رو که دیدم آروم شدم فدات بشم الهی از دیشب تا الان لکه بینی دارم خودم و بابایی و مامان جون مردیم از نگرانی دکترم هم داروهامو بیشتر کرد که یه وقت رفیق نیمه راه نشی و تنهامون نذاری عزیزم نفسمون به نفست بنده یه وقت تنهامون نذاری و بری که مامانت میمیره 28شهریور92 ساعت 22:40 ...
31 شهريور 1392

تپش قلب نفسم

سلام عزیز دلم خوبی نفسم  ببخشید گلم یه مدتی نتونستم بیام برات بنویسم  مامانی امروز خیلی خوشحاله عزیزم  دیشب با بابایی و خاله نادیا رفتیم دکتر  سونو شدم و دکتر گفت همه چیز عالیه و نرماله  قلب فندقیت هم مث ساعت کار میکرد خدا رو هـــزار بار شکر که کنجدم سالمه بابا جون هم خیلی خوشحال شد دکترم گفت الان 9 هفته هستم امیدوارم تا آخر بارداریم مث همین دو ماه به سلامتی سپری شه و تو نفس مامان جون و بابا جون بیای بغلمون بای بای جوجوی نازم خیلی دوست دارم عمـــرم 24 شهریور 92 ساعت13:30 ...
31 شهريور 1392

تولد بابا جون.......

سلام قند عسلم امروز تولد بابا جون بود ولی اون رفته بود خونه مامان جون اینا شب که اومد خونه هدیه ای که براش خریده بودم بهش دادم خیلی خوشحال شد عزیزم آرزو کردیم که سال دیگه سه نفری برای بابایی جشن بگیریم و حساب کردیم شما تا سال دیگه این موقع تقریبا شش ماهی سن داری عزیزم تو هر روز داری مامانتو میترسونی آخه لکه بینی دارم تو رو خدا هر چی زودتر جاتو محکم کن تا خیال مامان و بابا راحت شه عزیزم یه وقت رفیق نیمه راه نشیا ببین چقد دارم بهت میگم تــــــــــــولــــــــــدت مبـــــــــــارک عشقم 30 شهریور 92ساعت 17:20 ...
31 شهريور 1392

ســلام نفســـم.......

ســلام نفس مامانی دیروز رفتیم دکتر واسه اینکه بهم دارو بده جات محکم شه عزیز دلم دکتر گفت نی نیت  الان شش هفته است میخاست سونو داخلی کنه قبول نکردم با سونو شکمی هم شما رو ندید گفت برو از بیرون سونو کن چون دقیق تره رفتیم ولی واسه همون موقع نوبتمون نشد عزیزم مامانی خیلی استرس داشت ولی خب بابایی پیش مون بود انرژی+میداد رفتیم پیش دکتره قبول کرد یه بار دیگه خودش سونو کنه برامون سونو کرد و ساک خوشکلتو دید ولی هنوز ضربان قلب نداشتی آخه خیلی زود بود گفت 20 روز دیگه بریم سونو واسه ضربان قلب بهم دارو داد +آمپـــول که یه کم درد داشت ولی ارزششو داره باید تا پایان بارداری هر شب استفاده کنم تا دیگه تنهامون نذاری و بری امروز دوباره میریم پیش...
3 شهريور 1392

جـــواب آزمـــایــــش

خدایا شـــــــــکـــــــــــرت بـــــــهتر از این نمــــــــی شه امشب بابایی رفت آزمایشمو آورد ++++++بود عزیزم دیگه یه مدرک دارم از اینکه تو توی دلمی عزیزم خــــــــیــــــلی خوشحال شدیم بتام 5000 بود با 7روز تاخیر خــــــدایـــــا این شــــادی رو ازمون نگیر عزیزم دیگه امشب بابایی نرفت دنبال مامان جون فردا میره عزیزم خــــــیلـــی مراقب خودت باش یه وقت تنهام نذاریا 31مرداد92 ساعت 12:09am ...
31 مرداد 1392

آزمـایـش دادم

ســـلام  به کنجد توی دلم عـــزیز م امروز هفت روزه که از اومدنت باخبریم امروز صبح با بابایی رفتیم آزمایش دادم گفت شب بیاید واسه جوابش عصری بابایی میخواد بره دنبال مامان جون بیارتش تا پیش ما باشه عزیزم آخه من هیچ کاری نمیتونم انجام بدم تو این مدت هم همه کارا رو بابا جون انجام میداده عزیزم مواظب خودت خیــلی باش چون نمیخوایم دوباره از دستت بدیم هر روز داریم با بابایی صحبت از اومدنت میکنیم ما اینجا خیلی بهت احتیاج داریم ع ـــزیــــزم   30 مرداد ساعت 10:20 A.M ...
30 مرداد 1392